تنها خواب توفان می دید .....
باد موافق نمی وزید . نا خدای دریا دیده ای بودی که سکان کشتی بزرگی را
به دست تو داده بودند وباد هم اگر موافق بود؛با بادبان های فرسوده ره به
جایی نمی بردی .باد موافق نمی وزید. پس بادبان ها رافروکشیدی؛آستین ها
را بالا زدی بازوان را با حرکت پاروها هماهنگ کردی وموج های سنگین را یک به
یک پشت سر گذاشتی . اما فرسودهای را با جفتی پارو به ساحل رساندن؛
افسانه ای بود که ناخدایی چون تو آن را به مرز حقیقت رساند.به ساحل که
رسیدی هلهله شادی بود جماعت خود می دانستند که رساندن این کشتی به
ساحل؛ دریادلی سترگ را می طلبید. سر نشینان همه نشانی وگردن آویز گلی
را به تقدیر دریافت کردند ؛اما شانه های خسته از پا روزدن های تو را هیچ
نشانی ننواخت. به خانه بازگشتی؛ آن شب را در نور شمعی به سر بردی و نان
خشکه ای به آب زدی. شهر غرق نور وسرور بود وناخدا تنها در کلبه خود خواب
توفان را می دید.
نظرات ()
گل های خانه تو را می شناسند
و با طنین خوش گام تو آشنایند
وقتی به سر وقتشان می روی
وقتی که با ناز
دستی به سر وگوششان می کشی
یا آبشان می دهی
هم ساقه های بنفشه
با احترام و تواضع
سر در گریبان فرو می برند،
هم حسن یوسف
تمام جمال خودش را نشان میدهد
هم شمعدانی با مهربانی
دستی برایت تکان می دهد
حتی گل کاغذی هم
با گام موسیقی خنده هایت
در دفتر شعر من می شکوفد
نظرات ()
١- آیا شما همیشه از روش های افراطی وغیر منطقی
برای رسیدن به اهدافتان استفا ده می کنید
(کوبیدن محکم درها وپا بر زمین زدن )؟
٢- آیاشما بعضی مواقع برای این که حرف آخر را بزنید.
همسرتان را آزار می دهید (طعنه زدن یا ناسزا گفتن)؟
٣- آیاشما کینه هایتان را روی هم انباشته می کنید و بعدا
آن را برسر همسرتان خالی می کنید ( انتقام جویی )؟
۴- آیاشما همواره از دیگران توقع دارید کارها را بروفق مراد
شما انجام دهند ؟
۵- آیا نگرش شما این است که اگر من به خوا سته ام
نرسم همکاری نخواهم کرد ؟
نظرات ()
نظرات ()
تنها برای چشمان تو مینویسم تا بدانی محبت وعشق را
درچشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم وبهترین صدای زندگی ام
شیندن صدای تو وقشنگ ترین لحظه زندگی ام لحظه دیدن توست
تنهایم مگذار که عاشقانه دوست دارم معلم عزیزم
روزت مبارک معلم عزیزم
نظرات ()
سایه من تنهاست
سایه ام بی پرواست
می رود تا ته آن باغ بلور
می رود تا ته دریاچه نور
تا به اندازه عشق خیس شود
تا به روی دیوار وجود
خط آبی صداقت بکشد
تا به داد گل وپروانه رسد
ودر داد گه رموز عشق
حکم به زیبایی تنهایی دهد
نظرات ()
برگ پاییزم،ز چشم باغبان افتاده ام
خار در جولانگه باد خزان افتاده ام
اشک ابرم کاین چنین بر خاک ره غلتیده ام
واژگون بختم ز چشم آسمون افتاده ام
قطره ای بر خامه تقدیر بودم رو سیاه
بر سپیدی های اوراق زمان افتاده ام
جای پای رهرو عشقم،مرا نشناخت کس
بر جبین خاک،بی نام و نشان افتاده ام
روزگاری شمع بودم،سوختم،افروختم
غرق اشک خود کنون چون ریسمان افتاده ام
کوه پابرجانی ام،سرگشته ام،آواره ام
پیش راه باد،چون ریگ روان افتاده ام
از تلطف چتر سبزم سایبان خستگان
از تواضع سایه ام،بر خاکدان افتاده ام
استوارم سخت،چون زنجیر رسوا،پیش خلق
همچنان از این دهان بر آن دهان افتاده ام
قطره ای بی رنگ بودم،نور عشق از من گذشت
بر فلک چون هاله رنگین کمان افتاده ام
اه عاتکه نغمه های سینه سوز عشق را
این زمان آموختندم،کز زبان افتاده ام
نظرات ()
صبحدم بلبلی به طرف چمن با گل خویش قصه ها می گفت
یک زمان شکوه ازخزان می کرد یک زمان رازی از صبا می گفت
غم دیرین خویش را اکنون در بر یار آشنا می گفت
مادری نیز بهر کودک خویش اندر آن حالا لای لا می گفت
تا گلش بیشتر شود خندان داستانهای جانفزا می گفت
الغرض هریک از برای گلی رمزی از دفتر بقا می گفت
می شنید این سخن فرشته عشق دردل خویش مرحبا می گفت
اثر : امیر خسروانی
نظرات ()